بازار لیلا چند هفته است در تهران است. او یک آشپزخانه کوچک دارد. امشب همسایه او برای غذا به خانه او میاد. مغازهها زود بسته میشن و وقت کم است. لیلا وارد مغازه میشه. بطری آب روی میز است. مرد پشت میز به او نگاه میکنه. لیلا پول را در دست دارد. لیلا به بطری آب دست میزنه و میگه: «این، لطفا.» مرد یک شیر به او میده. لیلا میگه: «نه، نه. این.» او دوباره به آب دست میزنه. مرد یک چای به او میده. مرد میگه: «این؟» لیلا میگه: «نه. این.» لیلا باز به آب دست میزنه. مرد به دست او نگاه میکنه. بعد به بطری نگاه میکنه. او بطری را برمیداره و آهسته میگه: «آب؟» لیلا میگه: «آپ؟» مرد لبخند میزنه و میگه: «آب، بله. آب.» لیلا به مرد نگاه میکنه. بعد میگه: «آب.» مرد میگه: «بله، آب.» او یک بطری آب در کیسه میگذارد. بعد یک بطری دیگر آب هم میگذارد. لیلا میگه: «چقدر؟» مرد یک پول نشان میده. لیلا پول را میده و میگه: «ممنون.» مرد میگه: «بله.» لیلا از مغازه بیرون میره. در راه آرام میگه: «آب.» خانه او نزدیک است. او جلوی در میایسته و کلید را پیدا میکنه. بعد در را باز میکنه و میگه: «آب.» همسایه بالای پله است.