دو تا چای رضا هر روز بعد از کار به خانه کوچک کنار راه میرود. امروز روز دیگری است. امروز برای اولین بار سارا را با خود میآورد. رضا کنار یک میز مینشیند. سارا کنار او مینشیند. کامران از پیش میآید. او رضا را خوب میشناسد. کامران گفت: «همان چای هر روز؟» رضا گفت: «بله، همان چای.» کامران به سارا نگاه کرد. سارا چیزی نگفت. کامران گفت: «برای ایشان هم همان؟» رضا گفت: «بله. برای سارا هم همان.» کامران رفت. رضا دستش را روی میز گذاشت. سارا به راه نگاه کرد. سارا گفت: «تو هر روز اینجا میآیی؟» رضا گفت: «هر روز. بعد از کار.» سارا گفت: «همیشه همان چای را میخوری؟» رضا گفت: «همیشه همان چای را.» کامران آمد و دو تا چای داد. دو تا چای روی میز بود. یکی پیش رضا بود. یکی پیش سارا بود. سارا به چای نگاه کرد و گفت: «برای من هم همان است؟» رضا گفت: «بله. همان است.» سارا گفت: «خوب است.» رضا گفت: «تو چای میخواهی؟» سارا گفت: «الان میخواهم.» رضا به کامران نگاه کرد. کامران آنجا بود. رضا گفت: «کامران، برای سارا یک چای دیگر بده.» کامران گفت: «همان چای؟» رضا گفت: «نه. این بار کم باشد.» کامران به سارا نگاه کرد. سارا گفت: «نه، همان باشد.» کامران سرش را تکان داد و رفت. رضا به سارا نگاه کرد. رضا گفت: «هر روز همین چای را میخورم.» سارا گفت: «امروز برای تو همان نیست.» رضا گفت: «چرا؟» سارا به دو چای روی میز نگاه کرد. او گفت: «چون امروز من اینجا هستم.» رضا چیزی نگفت. کامران چای دوم را جلوی سارا گذاشت. سارا دستش را به لیوان زد. رضا پول را روی میز گذاشت. سارا گفت: «هنوز تمام نشده.» رضا پول را برداشت و گفت: «پس میمانیم.»