چیز هر کس امروز روز اول کار رضا در این دکان است. رضا از صبح پشت میز خود نشسته است. هر کس وارد میشود، رضا او را میشناسد. رضا چیز هر کس را هم میداند. مریم وارد میشود. رضا میگوید: «سلام مریم. مثل همیشه؟» مریم میگوید: «سلام. بله. همان چیز را میخواهم.» رضا چای و پنیر را پیش او میگذارد. مریم پول را میدهد و میرود. حسن وارد میشود. رضا میگوید: «سلام حسن. تو هم همان؟» حسن میگوید: «بله. اما امروز دو تا.» رضا میگوید: «دو تا چای و پنیر؟» حسن میگوید: «بله. امروز پسرم هم با من است.» پسر حسن دست حسن را گرفته است. رضا دو چای و دو پنیر پیش آنها میگذارد. حسن میخندد و میگوید: «تو همه را میدانی.» رضا میگوید: «هر روز شما را میبینم.» بعد یک زن وارد میشود. رضا او را نمیشناسد. زن میگوید: «ببخشید. کمی وقت دارم. چیزی برای شب میخواهم.» رضا میگوید: «چه چیزی؟» زن به پول خود نگاه میکند. «چیز خوب، اما کم.» رضا میگوید: «این چای و پنیر خوب است.» زن میگوید: «پولم برای این هم کم است.» رضا به چای نگاه میکند. بعد به پنیر نگاه میکند. «پس فقط پنیر.» زن میگوید: «همین را هم کم دارم.» رضا پنیر را پیش او میگذارد. «امروز ببر. بعد پولش را بده.» زن سر خود را پایین میاندازد. «نه، نمیشود.» رضا میگوید: «میشود. فردا بیا.» زن پول خود را روی میز میگذارد. رضا پول را برمیگرداند. «فردا بیا.» زن پنیر را میگیرد و میگوید: «فردا میآیم.» مریم از بیرون برمیگردد. «رضا، مادر تو منتظر تو نیست؟» رضا ساعت را نگاه میکند. «چرا. وقت دارم.» مریم میگوید: «پس برو. من اینجا میمانم.» رضا به مریم نگاه میکند. «تو؟» مریم پشت میز مینشیند. «من هر کس را میشناسم.» رضا در دکان را میبندد و کلید را به مریم میدهد. «پس این را هم بدان.» مریم میگوید: «فردا چای و پنیر برای تو.»